تبليغاتX
عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

رمان های عاشقانه

پست نهم - رویا

 

آقا بزرگه - همین فردا میدم تموم درختا رو قطع کنن که دیگه از این بازیا نکنی !

فعلام لازم نکرده برین شمال !

کامیار - نریم شمال ؟!

آقابزرگه - نه ! مگه نمی گی امشب جلسه  س خونه تون ؟

کامیار -  چرا !

آقابزرگه - پس شما دو تا حتما باید تو این جلسه باشین . حالام بلند شین برین پی

کارتون که کار دارم .

"من و کامیار چایی مون رو خورده نخورده بلند شدیم و خداحافظی کردیم که دم در

کامیار برگشت و گفت :"

- حاج ممصادق ! راسته که اگه تو این دنیا کار بدی بکنیم تموم تن و بدنمون اون دنیا

باید جواب پس بدن ؟

آقابزرگه - آره باباجون ! اون دنیا تک تک اعضا بدنمونو مواخذه می کنن و ...

" بعد یه نگاهی از زیر عینکش به کامیار کرد و گفت :"

- واسه چی می پرسی ؟

کامیار - می خوام بگم که حواستون باشه که یه جفت چشم تا یه اندازه می تونن 

سوال جواب پس بدن ! انقدر از این عکس مکسای بد نذار اون لای کتاب و نگاه کن !

"اینو گفت و در رفت بیرون ! تا من اومدم برم بیرون که لنگه کفش آقا بزرگه جای کامیار خورد تو سر من !"

آقابزرگه - آخ ! پسر برو کنار دیگه ! طوریت شد ؟!

- نه آقا بزرگ طوریم نشد ! خداحافظ!

"کامیار بیرون داشت می خندید!"

- خجالت بکش کامیار !

کامیار - چرا؟!

- این حرفا چیه به آقا بزرگه می زنی ؟!

کامیار - بجون تو عکس میذاره لای کتاباش و هی نگاه می کنه !

- دروغ میگی !

کامیار - میگم به جون تو !

- از اون عکسا ؟!

کامیار - نه ! فکر کنم عکس مامان بزرگه س ! آخه این دو تا همدیگرو خیلی دوست

داشتن !

- حالا چیکار کنیم ؟

کامیار - بذار امشب بگذره بعد می ریم . شاید فردا رفتیم .

- پس بذار برم ساکم رو بذارم خونه .

کامیار - فعلا بیا یه سر بریم خونه ما ببینیم چه خبره .

- تو مطمئنی جلسه امشبه ؟

کامیار - بیا بریم خونه ما معلوم میشه .

" دو تایی راه افتادیم طرف خونه کامیار اینا . از وسط باغ رد میشدیم گوجه سبزا که

به درخت بود آدمو وسوسه می کرد! عطر شکوفه های درختای گیلاس و زردآلو همه

جا پیچیده بود !"

- واقعا حیفه این باغ دست بخوره!

کامیار - نمیذارم کسی دست بهش بزنه خیالت راحت باشه .

"دو تایی از وسط درختا و گل ها رد میشدیم و فقط بهشون نگاه می کردیم . از هر

جای باغ خاطره داشتیم ! هم من و هم کامیار !

خلاصه یه خرده بعد رسیدیم دم خونه کامیار اینا که یه گوشه دیگه باغ بود و دو تایی

رفتیم تو که دیدیم خواهر کوچیکه کامیارکه اسمش کتایون بود داره گریه می کنه !

کامیار - چته باز شیونت هواس بچه ؟!

کتایون - درسام مونده داداش !

کامیار - تو امسال چندمی ؟

کتایون - اول داداش.

کامیار - اول دانشگاه ؟!

کتایون - نه داداش ! اول دبستان !

کامیار - تو اول دبستانی ؟! این بابای ما سر پیری ترو پس نمی انداخت نمی شد ؟!

کو اون یکی مون ؟!

کتایون - کی داداش ؟

کامیار - مگه ننه بابامون سه تا بچه ندارن ؟!

کتایون - چرا داداش .

کامیار - خب یکی که منم یکی م تویی اون یکی مون کو ؟

کتایون - کاملیا رو می گین ؟

کامیار - مگه تو کاملیا نیستی ؟!

"کتایون که دیگه گریه ش یادش رفته بود و داشت می خندید گفت:"

- نه داداش ! من کتایونم .  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 15:25  توسط رویا و مهسا  | 

 

سلام دوستای گل

ما برای مدرسه دو تا وب ساختیم و بسیار نیازمند نظر هستیم. لطفا هر کسی که به این وب میاد یه سری به این دو تا وب بزنه و نظر بده.

مرسی

 

راستی داشت یادم می رفت آدرس ها رو بنویسم :

www.m-tobeh.blogfa.com

www.zabanerooz.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 13:6  توسط رویا و مهسا  | 

پست هشتم - مهسا

 

" آقابزرگه اخماش رفت تو هم و کتابش رو گذاشت زمین و عینکش رو ورداشت و گفت " :

- چه خبر شده مگه؟!

کامیار - قراره امشب همه جمع شن خونه ما که در مورد فروش باغ صحبت کنن و یه کلکی سوار کنن! گفتن که یه جوری جمع بشن که شما خبردار نشین!

" آقابزرگه یه فکری کرد و سرش رو تکون داد و گفت " :

- که اینطور!

" دوباره یه خرده فکر کرد و گفت " :

- شماها چی؟ شماهام دلتون می خواد این باغ و خونه ها همینجوری دست نخورده بمونن؟

کامیار - خب معلومه! حیف از این باغ نیس؟! این درختا الان هر کدوم ارزش چند تا آدمو دارن! الان هر کدوم چند سالشونه؟ سی سال ، چهل سال ، پنجاه سال ، شایدم بیشتر! به خدا اسم فروش باغ میاد من تنم می لرزه! وقتی فکر می کنم ممکنه یه روز ، یکی این درختا رو قطع کنه قلبم تیر می کشه!

آقابزرگه - درختای باغ رو خیلی دوست داری؟

کامیار - خیلی!

آقابزرگه - آفرین! می دونی هر کدوم از این درختا چقدر هوا رو تمیز می کنه؟!       می دونی طبیعت یعنی چی؟ می دونی جون آدما بسته به جون طبیعته؟            می دونی ...

کامیار - من به اوناش کار ندارم ، فقط اینو می دونم که اگه این درختا نباشن من یه دقیقه م تو این باغ نمی مونم!

آقابزرگه - آفرین! پس خوب فهمیدی!

کامیار - پس چی!؟ اگه این درختا نباشن ، آدم وقتی با یکی میره ته باغ ، چه جوری قایم بشه؟! من از بچه گی با دختر عمه هام می رفتیم پشت این درختا قایم        می شدیم و انقدر بازی های خوب خوب می کردیم که نگو!

" آقابزرگه یه نگاهی به کامیار کرد و گفت " :

- تف به تو بیاد پدرسوخته! تو از روی من خجالت نمی کشی؟!

کامیار - مگه بازی کردن خجالت داره؟ یه قل دو قل ، جومجومک برگ خزون ، لی لی لی لی حوضک!

آقابزرگه - آهان! نه ، اینا عیبی نداره.

کامیار - آره ، کوچیک بودیم می رفتیم پشت درختا از این بازیا می کردیم.

آقابزرگه - خیلی از این بازیا خاطره داری؟ نه؟!

کامیار - آره! مخصوصا بعد از این بازیا که خسته می شدیم و زن و شوهر بازی می کردیم! اونش خیلی خاطره انگیز بود!

" من مرده بودم از خنده! آقابزرگه یه نگاهی بهش کرد و گفت " :

- الان که دیگه از این بازیا نمی کنین؟!

کامیار - نه بابا دیگه!

آقابزرگه - خب ، الحمدلله!

کامیار - آره بابا! کی دیگه حوصله داره جومجومک برگ خزون و یه قل دو قل و لی لی لی لی حوضک بازی کنه!؟ همون عروس دوماد بازی از همه بهتره!

آقابزرگه - ذلیل بشی پسر! آخه تو چرا اینطوری دراومدی؟!

کامیار - اِ ... ! مگه خودتون همیشه نمیگین ماها باید با دختر عمه هامون عروسی کنیم؟!

آقابزرگه - خوب آره اما منظورم عروسی واقعیه!

کامیار - خب منم واقعی ِ واقعی بازی می کنم دیگه!

آقابزرگه - تو غلط می کنی پدرسوخته!

کامیار - یعنی شما میگین تمرین نکرده بریم زن بگیریم؟!

آقابزرگه - این چیزا تمرین نمی خواد!

کامیار - اتفاقا این چیزا تمرین می خواد! آدم باید قبل از عروسی اخلاق همدیگه رو بفهمه! مثلا من می شم داماد ، آفرین می شه عروس! من شب ، خسته و مرده از سر کار میام و مثلا آفرین در خونه رو برام وا می کنه! خب! باید قبلا تمرین کنم که بدونم این جور وقتا چی باید به زنم بگم دیگه!

" آقابزرگه یه نگاهی بهش کرد و بعد رو کرد به من و گفت " :

- توام از این بازیا می کنی؟!

کامیار - نه بابا! این طفلک تو بازی همیشه می شه ساقدوش من!

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 11:30  توسط رویا و مهسا  | 

پست هفتم - مهسا

 

سلام.

راستش من اومدم که بگم یکی از دوستام بهم گفت این که شما یه

کتاب رو تو وب می نویسید گناهه چون دیگه بقیه نمی رن کتاب رو

بخرن و حق م.مودب پور ضایع می شه. من خودم فکر می کنم که این

حرف درست نیست ، چون کتابای م.مودب پور تو سایت گذاشته شدن

برای دانلود و از جنبه مالی هم اگه نگاه کنی ، مجموع پولی که شما

برای اینترنت می دین شاید حتی بیشتر از پول کتابش بشه.

حالا شما نظرتون چیه؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

پ.ن : از همه دوستای گلمون که به ما سر می زنن متشکریم.

هادی عزیز ، عشق ۱+۱۰ ساله (امیر و مریم) ، شیوا و میثم ،

بهناز جون و آقا هاشم ، مهدی فریاد ، رسپینا ، مصطفی ،

تنها ، منم تنهاترین تنها و ...

از دوستان عزیزی که اسمشون از قلم افتاده معذرت

می خوام.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 10:19  توسط رویا و مهسا  | 

پست ششم - رویا

 

سلام

من اومدم تا نصفه قسمت بعد رو نوشتم ولی این مهسا خانم اومد و کامپیوتر رو از برق کشید

امان از دست این ..............

 

پ.ن : مهسا :

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 16:49  توسط رویا و مهسا  | 

پست پنجم - مهسا

 

" تند لباسامو پوشیدم و رفتم تو آشپزخونه و یه سلام به پدر و مادرم که داشتن صبحونه می خوردن کردم و یه لقمه گذاشتم دهنم و ازشون خداحافظی کردم و گفتم دارم میرم شمال. پدرم یه خرده غر غر کرد و منم زود از خونه اومدم بیرون و با کامیار راه افتادیم طرف وسط باغ که خونه پدربزرگم بود.

خونه پدربزرگ که همه به جز کامیار بهش ةقابزرگه می گفتیم ، یه خونه قدیمی دو طبقه بود وسط باغ که جلوش یه حوض قدیمی و بزرگ مثل استخر داشت. شام و ناهار و نظافت این خونه م به عهده زن مش صفر ، باغبون مون بود که تا ماها چشم وا کرده بودیم ، دیده بودیمشون.

تو خونه آقابزرگه فقط چیزای قدیمی بود و کتاب! از در و دیوار کتاب بالا می رفت! خودش تو یکی از اتاقا که تقریبا به تموم باغ مشرف بود و دید داشت ، می نشست و کتاب می خوند. دور تا دورشم کتاب بود و دفتر و قلم. خط و ربط قشنگی م داشت! یه سماور قدیمی هم بغل دستش ، صبح تا شب قل قل می کرد و یه قوری ناصرالدین شاهی هم روش بود با بهترین چایی که همه تو فامیل آرزوی خوردنش رو داشتن و بهش نمی رسیدن! آخه معلوم نبود که تو چاییش چه عطری می ریزه که انقدر خوش طعم میشه! به هیچکس هم چایی تعارف نمی کرد جز کامیار و من! فقط وقتی ماها می رفتیم اونجا ، بهمون چایی می داد! یعنی کامیار که تا می رسید ، می رفت سر سماور و واسه خودش چایی می ریخت!

خلاصه دو تایی رفتیم طزف خونه آقابزرگه. از خونه ما تا وسط باغ که خونه آقابزرگه بود ، تقریبا هفتاد هشتاد قدمی می شد! همه شم درخت و گل و گیاه! وقتی هم که مش صفر باغ رو آب می داد که دیگه محشر بود! یه بویی بلند می شد که آدم رو گیج می کرد! بوی خاک خیس شده و عطر گل ها و سبزه و چمن تموم هوا رو پر می کرد! من و کامیار عاشق این باغ بودیم ، واسه همینم رفته بودیم تو جبهه آقابزرگه و نمیذاشتیم که باغ دست بخوره. مخصوصا درختای میوه ش که وقتی شکوفه می کردن از عطرشون آدم گیج می شد و وقتی م میوه می دادن که دیگه هیچی!

چند دقیقه بعد رسیدیم جلوی خونه شو از پله ها رفتیم بالا تو ایوون و از همونجا کامیار داد زد و آقابزرگه رو صدا کرد. عادتش همین بود. "

کامیار - حاج ممصادق! حاج ممصادق!

" بعد درو واکرد و رفت تو. تا آقابزرگه چشمش به ما دو تا افتاد ، به کامیار گفت " :

- پسر تو یاد نگرفتی اول در بزنی بعد بیای تو؟ شاید من لخت باشم!

کامیار - چه بهتر! من تو این فامیل همه رو لخت دیدم جز شما!

" آقابزرگه که داشت می خندید گفت " :

- زهر مار! کجا دوباره دوتایی راه افتادین؟!

کامیار - داریم می ریم دانشگاه.

آقابزرگه - آفرین! آفرین! از درس غافل نشین که ...

" یه دفعه مکثی کرد و گفت " :

- امروز که جمعه س! بعدشم ، کره خر شماها که سه چهار ساله دانشگاه تون تموم شده!

" سه تایی زدیم زیر خنده و کامیار رفت طرف سماور. آقابزرگه سر جای همیشگیش نشسته بود و یه کتاب کهنه و قدیمی که ورق هاش زرد شده بود دستش بود و داشت می خوند.

کامیار استکانش رو ورداشت و براش یه چایی ریخت و همونجور که میذاشت جلوش گفت " :

- حاج ممصادق ، انقدر کتاب می خونی خسته نمی شی؟! نکنه از اون عکسای بد بد گذاشتی لای این کتابا و یواشکی دید می زنی؟! این کارا از شما قبیحه ها! اون دنیا پات می نویسن ها! خلاصه بهت گفته باشم نگی بهم نگفتی! جای اینکه می شینی تنهایی این عکسا رو نگاه می کنی ، یه روز پاشو با هم بریم واقعی شو بهت نشون بدم حظ کنی!

" آقابزرگه که می خندید گفت " :

- لال نشی تو پسر!

" کامیار دو تا چایی م برای خودش و من ریخت و نشستیم بغل آقابزرگه که گفت " :

- باز چی کار کردی که جیغ این دخترا رو درآوردی؟!

کامیار - جیغ شون از شادی و خوشحالی بود! ذوق کرده بودن!

آقابزرگه - من نمی دونم تو به کی رفتی؟! نه بابات این طوری بوده نه عموت! این سامانم بچه س دیگه! آروم ، ساکت ، نجیب!

کامیار - تره به تخمش میره حسنی به بابابزرگش!

آقابزرگه - خدا نکنه تو به من رفته باشی!

کامیار - حاج ممصادق خان! دو سه تا پرونده از شما دستم رسیده که توش پره تشویقی یه! مال دوه جوونی شماس! حالا دوست داری یکی دو نمونه از شاهکاراتو رو کنم؟!

آقابزرگه - لا اله الا الله! اصلا شما دو تا صبح  به این زودی کجا راه افتادین؟

" کامیار که داشت چاییش رو آروم آروم می خورد گفت " :

- مسافریم! شمال!

آقابزرگه - شمال؟!

کامیار - با اجازه تون. اومدیم دست بوس و خداحافظی.

" آقابزرگه یه نگاهی به ما کرد و لبخندی زد و گفت " :

- جوونی ، جوونی ، جوونی!

" اینو گفت و کتابش رو ورداشت و عینکش رو زر و گفت " :

- گوش بدین این شعر رو براتون بخونم ببینین چقدر قشنگه!

 

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

                                               چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

                                               توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

گوئیا     باور    نمی دارند   روز   داوری

                                               کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند

 

کامیار - به به! به به! حاج ممصادق ، از اون عکساشم بهمون نشون بده که معنی شعرو کامل بفهمیم!

آقابزرگه - پسر یه دقیقه زبون به کام بگیر یه چیزی یاد بگیری و بفهمی و دستگیرت بشه!

" کامیار که چاییش تموم شده بود ، همونجور که داشت یه چایی دیگه برای خودش می ریخت ، گفت " :

- حالا شما یه دقیقه گوش کن ببین چی می گم که خیلی چیزای دیگه دستگیرت بشه و بفهمی تو این خونه ، زیر گوش ت چه خبره! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 12:44  توسط رویا و مهسا  | 

پست چهارم - مهسا

 

" دلمو گرفته بودم و می خندیدم و همونجور که اشک تز چشمام می اومد گفتم " :

- خیلی خب! بسه دیگه! نمی خوام این چیزا رو بشنوم!

کامیار - دیگه چیزی نمونده که بشنوی! همه رو شنیدی که! خلاصه اینم از قسمت هنری جلسه!

- بالاخره پیش آقابزرگ می خوای بری چیکار؟

کامیار - آخه دیشب بی خوابی زده بود سرم. بلند شدم اومدم اینجا ، دیدم چراغت خاموشه و خوابیدی. یکی دو بار آروم صدات کردم دیدم راست راستی خوابی. رفتم دم خونه عمه اینا ببینم آفرین یا دلارام بیدارن یا نه. اونام خواب بودن. برگشتم تو خونه و رفتم پشت در اتاق بابا اینا.

- خب!!

کامیار - اولش مثل همیشه با بحث اقتصادی شروع شد و بعدش اجتماعی و       بابام یه گریز دو دقیقه ای زد به فرهنگی و یه نشست نیم دقیقه ای تو میزگرد سیاسی و همونجور که داشت می رفت رو معضلات هنری کار کنه ، به مامانم    گفت که فردا شب ، یعنی امشب ، بدون اینکه آقابزرگ خبردار بشه ، همه       فامیل رو جمع کنه خونه ما که در مورد فروش باغ صحبت کنن!

- خب! بعدش؟!

کامیار - همین دیگه!

- دیگه چی شد؟! یعنی بعدش چی شد؟!

کامیار - بعدش دیگه زهرمار شد! درد به جون گرفته ، تو که می گفتی این کارا بد و زشته!؟

- اه ... ! گم شو! بگو دیگه!

کامیار - بعدش دیگه بابام زد به سبک میکل آنژ و لئوناردو داوینچی و از اون ور یه راست رفت طرف پیکاسو! آخرشم داشت در مورد سبک کمال الملک تحقیق می کرد که من دیگه خوابم گرفت و رفتم تو اتاقم و نفهمیدم کار به کجاها کشید!

- جون من یه بارم منو ببر به این بحث گوش بدم!

کامیار - بدبخت برو به میزگرد ننه بابای خودت گوش بده خب! اونام حتما یه همچین نشست هایی دارن دیگه! این همه راه می خوای بیای که سخنرانی بابای منو گوش بدی؟! خب دو قدم برو و بشین پای نطق بابای خودت!

" داشتیم دوتایی می خندیدیم که از پشت کامیار صدای آفرین ، دختر عمه م اومد" :

- کامیار!

کامیار - سلام آفرین خانم! حالت چطوره؟

آفرین - ممنون ، خوبم.

کامیار - چطور صبح به این زودی اومدی این طرفا؟ با سامان کار داری؟

" آفرین یه نگاهی به من کرد و سلام کرد که جوابش رو دادم و گفت " :

- نه ، با تو کار دارم.

کامیار - جونم بگو!

آفرین - اومدم قورباغه تو بهت پس بدم!

کامیار - کدوم قورباغه م رو؟!

آفرین - همونکه انداختی تو اتاقم! شوخی قشنگی نبود! خیلی ترسیدم!

کامیار - تو از دیو سه سرم نمی ترسی ، چه برسه به یه قورباغه! بعدشم من این کارو نکردم.

آفرین - پس کی کرده؟!

کامیار - خب معلومه! خود قورباغه هه!

آفرین - آخه قورباغه هه همینجوری خودش از پنجره می پره میاد تو تختخواب من؟!

کامیار - پس من همینجوری از پنجره می پرم میام تو تختخواب تو؟! خب قورباغه هه می پره دیگه!! حالا زبون بسته رو چیکارش کردی؟

آفرین - بابام گرفت و انداختش تو یه شیشه!

کامیار - اِ ... ! گناه داره زبون بسته!

" آفرین که می خندید گفت " :

- حق شه! تا اون باشه دیگه بی اجازه نیاد تو اتاق دخترخانما!

کامیار - هر کی بی اجازه بیاد تو اتاق شما ، می گیرینش و میندازینش تو شیشه؟!

" آفرین که با خنده داشت می رفت گفت " : هر کی رو که نه! در هر صورت اگه قورباغه ت رو خواستی ، بیا بگیرش!

کامیار - من اصلا طاقت تو شیشه موندن رو ندارم! خیلی ممنون!

" آفرین از همون دور گفت " :

- شیشه انداره تو ندارم ، نترس!

کامیار - وا! خدا بدور! خاک تو گورم کنن که شیشه اندازه من پیدا نمیشه! خیر نبینن این شیشه سازا که شیشه اندازه من نمی سازن!

" اینا رو می گفت و آفرین رو که داشت می خندید و می رفت نگاه می کرد! منم بهش می خندیدم. توی این فامیل همه از زبون کامیار می ترسیدن و حریفش نمی شدن! "

کامیار - نون به نون شون نرسه این شیشه برها رو که سایز منو ندارن! تو روحش سگ ... اگه کسی بیاد تو اتاق تو دنبال قورباغه که توام بل دو تا عشوه ، بکنیش تو شیشه!

" بعد برگشت طرف من و یه نگاه بهم کرد و گفت " :

- به چی می خندی؟

- به تو!

کامیار - پسر برو کاراتو بکن بریم تا اون یکی نیومده بگه یه مارمولک انداختی تو تختخوابم!

- تو این همه جک و جونور رو از کجا پیدا می کنی و میندازی به جون اینا؟!

کامیار - جدی باور کردی که اینا کار منه؟

- پس کار منه؟

کامیار - نه! من یکی که رو تو قسم می خورم که این کارا ، کار تو نیس! تو اگه از این عرضه ها داشتی دلم نمی سوخت! اما کار منم نیس!

- پس این قورباغه ها و مارمولک ها خودشون می پرن میرن تو تختخواب اینا؟!

کامیار - والا اگه دو تا از این عشوه هایی که اینا میان ، منم بیام ، از فردا شبش هر چی گربه و موش و سوسک و خرچوسونه س بند می کنن بهم و میان تو رختخوابم! بدو کاراتو بکن ظهر شد!

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 11:57  توسط رویا و مهسا  | 

پست سوم - مهسا و رویا

 

خلاصه اون روز صبح ، تو رختخواب دراز کشیده بودم و داشتم گنجیشکا رو نگاه می کردم که از پشت پنجره صدای کامیار اومد :

- سحرم دولت بیدار به بالین آمد                گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

"زود چشمامو بستم که یعنی خوابم! حس کردم که اومده جلو پنجره واستاده و داره منو نگاه می کنه! یه خورده صبر کرد و بعدش گفت" :

- آخیش! مثل فرشته های معصوم خوابیده! دلم نمیاد بیدارش کنم وگرنه بهش می گفتم من رفتم شمال ، خداحافظ!

"زود از جام پریدم و گفتم" :

- اومدم!

کامیار - خواب بودی ، هان؟

- خواب و بیدار بودم!

کامیار - آره جون عمه ت!

- جدی می خوای بری شمال؟!

کامیار - آره.

- الان همه ش بارونه ها!

کامیار - چه بهتر!

- همین الان می خوای بریم؟!

کامیار - اومدم ببینم اگه میای ، برم یه ساک وردارم و بریم.

- من هنوز صبحونه نخوردم!

کامیار - عجله نکن. باید اول یه سر برم سراغ دایی جان ناپلئون!

- کی؟!

کامیار - آقابزرگ!

- اگه آقابزرگ بفهمه بهش میگی دایی جان ناپلئون!

کامیار - پاشو راه بیفت.

- صبحونه نخوردم که!

کامیار - بپر یه لقمه غازی کن و بیا!

"تا اومدم یه چیزی بگم که یه صدای جیغ از ته باغ اومد!"

- کی بود؟!

کامیار - صدا ، صدای "آفرین" بود! حتما یه پدرسوخته ای یه قورباغه انداخته تو اتاقش و ترسوندتش!

- قورباغه انداختی تو اتاقش؟!

کامیار - چرا من؟!

- آخه اینجا وقتی هر دختری با یه لبخند و عشوه می گه "پدر سوخته" منظورش تویی!

کامیار - دستت درد نکنه! بعد از یه عمر پسر عمویی ، حالا من شدم پدر سوخته؟!

- خب آره دیگه!

کامیار - پاشو کاراتو بکن بریم و انقدر به مردم بهتون نا حق نزن!

"یه دفعه صدای یه جیغ دیگه از یه طرف دیگه باغ اومد!"

- این یکی کی بود؟!

کامیار - چطور تو صداها رو تشخیص نمی دی؟! این صدای "دلارام" بود دیگه! حتما یه پدر سوخته دیگه م یه قورباغه دیگه انداخته تو تختخوابش!

- تو این همه قورباغه از کجا پیدا می کنی؟!

کامیار - باز می گه تو! پاشو راه بیفت دیگه!

"بلند شدم و رفتم جلو پنجره و بهش گفتم"

- پیش آقا بزرگ می خوای بری چیکار؟

کامیار - براش خبر دارم!

- چه خبری؟

کامیار - دیشب ساعت دو دو و نیم بود که رفتم پشت در اتاق بابا اینا واستادم ببینم چه خبره!

- مگه تو می ری پشت در اتاقشون گوش وا می ایستی؟!

کامیار - خوب آره! مگه تو نمی ری؟

- معلومه که نه! این کار خیلی بده!

کامیار - اتفاقا خیلی هم خوبه! یه بار برو ببین چه کیفی داره! من هر وقت بی خواب می شم می رم پشت در اتاقشون گوش وامی ایستم! یه تئاتریه که نگو!

- واقعا که بی فرهنگی!

کامیار - اتفاقا تئاترش اقتصادی اجتماعی فرهنگی سیاسی هنریه! اولش بابام شروع می کنه و می گه "ثری به جون تو وضع اقتصادی مردم خیلی خرابه ها! بعضی از این جماعت به نون شبشونم محتاجن!"

این از اقتصادی اجتماعیش! بعد مامانم می گه "خدا رو شکر که ما دستمون به دهنمون می رسه"

بعد بابام میگه "می دونی ثریا ، اشکال از فرهنگمونه! تا فرهنگمون درست نشه هیچ کاری نمی شه کرد!"

تا اینجاش اقتصادی اجتماعی فرهنگی! بعد مامانم میگه"آخه فرهنگ مردم رو چه جوری می شه درست کرد حسنعلی خان؟!" بابام میگه "باید روش کار کرد! یعنی باید دولت سیاستش رو عوض کنه تا فرهنگ مردم جا بیفته! به جون تو اگه این مملکت رو یه شب بدن دست من ، صبح بهشون مملکتی تحویل بدم که حظ کنن! باید از زیر درست کرد و رفت بالا!"

اینم از سیاسیش! حالا در مدتی که بابام داره رو مسائل اقتصادی اجتماعی فرهنگی سیاسی کار می کنه ، یه صدایی هم میاد! انگار دارند لباساشونو در میارن که بگیرن بخوابن! بعد چراغ خاموش می شه و بابام میگه"به جون تو ثریا ، اگه میکل آنژ الان زنده بود و تو رو می دید یه مجسمه از سنگ مرمر می تراشید که ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 20:18  توسط رویا و مهسا  | 

پست دوم - رویا و مهسا

                 

               گندم

فصل اول

اواخر فروردین بود. یه روز جمعه تو اتاقم که پنجره ش به باغ وا می شد ،   رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم فکر می کردم. صدای جیک جیک گنجیشکا از خواب بیدارم کرده بود. هفت هشت تا گنجیشک رو شاخه ها   با هم دعواشون شده بود و جیک جیک شون هوا بود! رو شاخه ها این ور   و اون ور می پریدن و با هم دعوا می کردن. منم دراز کشیده بودم . بهشون نگاه می کردم.

خونه ما ، یه خونه قدیمی آجری دو طبقه بود. گوشه یه باغ خیلی خیلی بزرگ. یه باغ حدود بیست هزار متر! 

یه گوشه ش خونه ما بود و سه گوشه دیگه ش خونه عموم و دو تا عمه هام. وسط این باغ بزرگم ، یه خونه قدیمی دیگه بود که از بقیه خونه ها بزرگتر بود که پدر بزرگم توش زندگی می کرد. یه پدربزرگ پیر و اخمو اما با یه قلب پاک و مهربون! یه پدربزرگ پر جذبه که همه تو خونه ازش حساب می بردن و تا اسم آقابزرگ می اومد ، نفس همه تو سینه حبس می شد! 

اتاق من طبقه پایین بود که با باغ همسطح بود و یه پنجره چهار لنگه بزرگ داشت.

تموم این باغ پر بود از درخت و گل و گیاه و سبزه و چمن. هر جاشو که نگاه می کردی ، یا یه بوته نسترن بود و یا گل سرخ و یا درخت مو!

دور تا دور شمشاد! درخت های چنار و کاج و سرو فدیمی و بزرگ! دیوار های بلند که بالاشون آجر های ایستاده مثلثی شکل داشت که قدیم بهشون کلاغ پر می گفتند. از درش که وارد می شدی ، اول یه هشتی بود که تموم دیوارهاش ازسنگ بود. اونم سنگ قدیمی. وقتی از هشتی وارد باغ می شدی ، انگار وارد یه دنیای دیگه می شدی! یه دنیای خیلی قدیمی که با دنیای بیرون صد سال فرق داشت!

تموم خونه ها و باغ ، به صورت قدیمی قدیمی حفظ شده بود و پدربزرگم  با اصرار جلوی دست خوردنش رو گرفته بود!

این باغ و خونه ها ، از پدرش بهش ارث رسیده بود که اونم همونجور حفظش کرده بود.

تو این باغ بزرگ ، فقط سه نفر بودن که دلشون می خواست این مجموعه به همین صورت بمونه و دست نخوره! اولیش پدر بزرگم بود و دو تای دیگه م من و کامیار.

کامیار پسر عموم بود که از من بزرگتر بود. من تک پسر خونواده بودم اما کامیار دو تا خواهر کوچیکتر از خودشم داشت. یکیشون تازه رفته بود دانشگاه و اون یکی م کلاس اول دبستان بود. اسم یکیشون کتایون بود و اون یکی کاملیا.

عمه هام از پدر و عموم ، یکی دو سال کوچیکتر بودن و یکیشون یه دختر داشت و اون یکی دوتا. شوهر عمه هامم هر دوشون کارمند بازنشسته بودند و از صبح که چشم وا می کردن ، راه می افتادن تو باغ و زمین رو متر می کردن و برای تقسیم کردن و ساختنش ، نقشه می کشیدن و مرتب زیر گوش پدر و عموم می خوندن که باید زودتر این باغ رو تیکه تیکه کرد و ساخت!

خلاصه همه با هم متحد شده بودن علیه این باغ بزرگ و قشنگ.

زن ها و دخترهای خونواده م همینطور! همه ش غر می زدن که این باغ و خونه های قدیمی به چه درد می خوره و آدم جلو دوستاش خجالت میکشه و جرات نمی کنه یه نفرو دعوت کنه اینجا و خلاصه از این حرفا! البته این صحبت ها فقط بین خودشون بود و تا وقتی که پدربزرگ تو جمع نبود! اما تا پدربزرگم وارد می شد ، همه ماست ها رو کیسه می کردن و جلوش جیک نمی زدن!

پدربزرگم خیلی پولدار بود. دو تا کارخونه و یه پاساژ و چند تا خونه قدیمی دیگه تو چند جای شهر و هفت هشت تا باغ بزرگ تو شمال که تو یکیش یه ویلای بزرگ ساخته بود ، داشت. این فامیل ، همگی سعی می کردن که هرطوری هس خودشونو تو دل پدربزرگم جا کنن چون تموم این ملک و املاک و ثروت ، فقط به نام خود پدربزرگم بود! همه این در و اون در می زدن که شاید از این نمد یه کلاهی واسه خودشون جور کنن اما پدربزگم زرنگ تر از این حرفا بود!

از بین تموم این چند تا خونواده فقط عاشق من و کامیار بود. یعنی اول کامیار ، بعدش من. برای هر کدوم از ماهام یکی یه ماشین خریده بود که قیمت هر کدوم پنجاه شصت میلیون بود! خیلی م اصرار داشت که من و کامیار با دختر عمه هامون عروسی کنیم.

سه چهار سالی بود که دانشگاه مون رو تموم کرده بودیم و مثلا هر کدوم تو یکی از کارخونه های پدربزرگم ، پیش پدرامون کار می کردیم. البته اگه بخوام درست بگم ، اگه کار می کردیم ، هفته ای دو سه روز بیشتر نبود! چون کامیار هر جوری که بود از زیر کار در می رفت و منم که دنبالش بودم. تو این فامیل همه فکر می کردن که پدربزرگ ، مالش به جونش بسته س اما این طوری نبود. واقعا دست خیز داشت و کمک هایی که می کرد ، همیشه از طریق من و کامیار بود و ما ازش خبر داشتیم! اما بهمون گفته بود که به هیچ کس نگیم! یه اخلاق به خصوصی داشت! کمتر از خونه ش بیرون می اومد و وقتی م می اومد فقط تو باغ بود و با باغبونا به باغ می رسید. هیچ کسم حق نداشت که همینجوری وارد خونه ش بشه! تنها من و کامیار بودیم که اجازه داشتیم هر وقت خواستیم بریم خونه ش! بقیه باید در می زدن. اگه جواب می داد می تونستن وارد بشن اگه نه که باید برمی گشتن و یه وقت دیگه می اومدن!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 15:3  توسط رویا و مهسا  | 

پست اول - مهسا

سلام دوستان عزیز

ما تصمیم داریم رمان گندم اثر م.مودب پور رو براتون بنویسیم. امیدواریم که خوشتون بیاد  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 11:5  توسط رویا و مهسا  |