پست نهم - رویا
آقا بزرگه - همین فردا میدم تموم درختا رو قطع کنن که دیگه از این بازیا نکنی !
فعلام لازم نکرده برین شمال !
کامیار - نریم شمال ؟!
آقابزرگه - نه ! مگه نمی گی امشب جلسه س خونه تون ؟
کامیار - چرا !
آقابزرگه - پس شما دو تا حتما باید تو این جلسه باشین . حالام بلند شین برین پی
کارتون که کار دارم .
"من و کامیار چایی مون رو خورده نخورده بلند شدیم و خداحافظی کردیم که دم در
کامیار برگشت و گفت :"
- حاج ممصادق ! راسته که اگه تو این دنیا کار بدی بکنیم تموم تن و بدنمون اون دنیا
باید جواب پس بدن ؟
آقابزرگه - آره باباجون ! اون دنیا تک تک اعضا بدنمونو مواخذه می کنن و ...
" بعد یه نگاهی از زیر عینکش به کامیار کرد و گفت :"
- واسه چی می پرسی ؟
کامیار - می خوام بگم که حواستون باشه که یه جفت چشم تا یه اندازه می تونن
سوال جواب پس بدن ! انقدر از این عکس مکسای بد نذار اون لای کتاب و نگاه کن !
"اینو گفت و در رفت بیرون ! تا من اومدم برم بیرون که لنگه کفش آقا بزرگه جای کامیار خورد تو سر من !"
آقابزرگه - آخ ! پسر برو کنار دیگه ! طوریت شد ؟!
- نه آقا بزرگ طوریم نشد ! خداحافظ!
"کامیار بیرون داشت می خندید!"
- خجالت بکش کامیار !
کامیار - چرا؟!
- این حرفا چیه به آقا بزرگه می زنی ؟!
کامیار - بجون تو عکس میذاره لای کتاباش و هی نگاه می کنه !
- دروغ میگی !
کامیار - میگم به جون تو !
- از اون عکسا ؟!
کامیار - نه ! فکر کنم عکس مامان بزرگه س ! آخه این دو تا همدیگرو خیلی دوست
داشتن !
- حالا چیکار کنیم ؟
کامیار - بذار امشب بگذره بعد می ریم . شاید فردا رفتیم .
- پس بذار برم ساکم رو بذارم خونه .
کامیار - فعلا بیا یه سر بریم خونه ما ببینیم چه خبره .
- تو مطمئنی جلسه امشبه ؟
کامیار - بیا بریم خونه ما معلوم میشه .
" دو تایی راه افتادیم طرف خونه کامیار اینا . از وسط باغ رد میشدیم گوجه سبزا که
به درخت بود آدمو وسوسه می کرد! عطر شکوفه های درختای گیلاس و زردآلو همه
جا پیچیده بود !"
- واقعا حیفه این باغ دست بخوره!
کامیار - نمیذارم کسی دست بهش بزنه خیالت راحت باشه .
"دو تایی از وسط درختا و گل ها رد میشدیم و فقط بهشون نگاه می کردیم . از هر
جای باغ خاطره داشتیم ! هم من و هم کامیار !
خلاصه یه خرده بعد رسیدیم دم خونه کامیار اینا که یه گوشه دیگه باغ بود و دو تایی
رفتیم تو که دیدیم خواهر کوچیکه کامیارکه اسمش کتایون بود داره گریه می کنه !
کامیار - چته باز شیونت هواس بچه ؟!
کتایون - درسام مونده داداش !
کامیار - تو امسال چندمی ؟
کتایون - اول داداش.
کامیار - اول دانشگاه ؟!
کتایون - نه داداش ! اول دبستان !
کامیار - تو اول دبستانی ؟! این بابای ما سر پیری ترو پس نمی انداخت نمی شد ؟!
کو اون یکی مون ؟!
کتایون - کی داداش ؟
کامیار - مگه ننه بابامون سه تا بچه ندارن ؟!
کتایون - چرا داداش .
کامیار - خب یکی که منم یکی م تویی اون یکی مون کو ؟
کتایون - کاملیا رو می گین ؟
کامیار - مگه تو کاملیا نیستی ؟!
"کتایون که دیگه گریه ش یادش رفته بود و داشت می خندید گفت:"
- نه داداش ! من کتایونم .
